داستان
عاشورا سراسر عجایب است و اعجب عجایب آن است که حسین(ع) در پی کسانی میفرستد و گردان و دلیرانی را به گرد خود فرا میخواند و در شب حادثه بیعت از همه بر میدارد و اذن رفتن میدهد
که دشمنان را با شما کاری نیست بل تنها به دنبال منند!
او پیشتر
نیز در منزل «زباله» بیعت از همراهان برداشته بود ولی باز دعوت به همراهی میکرد که آنها که تا زباله آمده بودند هنوز
امیدی به حکومت کوفه داشتند ولی در زباله امیدهای دنیاطلبان به زبالهدان شد و حسین از امیدواران دنیا بیعت برداشت.
ولی اینها که تا کربلا آمدهاند اگر میخواستند بروند در زباله رفته بودند یا نباید دعوت
میشدند و دعوت میپذیرفتند؟ آن همه اصرار برای دعوت یاران به این
مهمانی برای چه بود و این تاکید به برداشتن بیعت و رفتن بدون بهرهای از ضیافت کربلا برای چیست؟ حکایت ناز معشوق
است که دل از عاشق بیچاره ربوده و حال او را در طی طریق عشق مخیر میکند که مقتضای تفسیر عارفانه عاشوراست یا
حکایت ابتلاء مجدد اصحاب و آزمودن آزموده هاست؟
حسین
در منزل «زرود» به دنبال «زهیر بن قین» فرستاد و او را به یاری خود خواند. زهیر با بی رغبتی آمد اما آمد. در منزل
زباله وقتی از خیانت شیعیان کوفه مطمئن شد فرمود: «اینک هر یک از شما که بخواهد در
برگشتن آزاد است و از سوی ما حقی بر گردنش نیست».[1] خیلی ها رفتند ولی زهیر باقی
ماند.
در
منزل «قصر بنی مقاتل» «عبیدالله ابن حر» را دعوت کرد و چون دعوت در او اثر نکرد
خود به ملاقاتش رفت و گفت: «تو در دوران عمرت گناهان زيادى را مرتكب شده و خطاهاى فراوانى
از تو سرزده است آيا مىخواهى توبه كنى و از آن
خطاها و گناهها پاك گردى؟
و عبيداللّه
پرسید: چگونه توبه كنم ؟
امام:
فرزند دختر پيامبرت را يارى كن و در ركاب وى با دشمنان او بجنگ».[2] و ابن حر نیامد که نیامد.
در
این مرحله فرقی نمیکند، زهیر و
عبیدالله، عثمانی بودهاند و با علی جنگیدهاند یا حتی ابن حر دزد گردنه گیر بوده. حسین
فطرت های پاک ایشان را خریدار است، که فرق است میان عالم و عابد
آن گلیم
خویش بدر میبرد ز موج
وین
جهد میکند که بگیرد غریق را
حسین
فقط غرقی از آب نگرفته که تک تک اینان را دست چین کرده، به این مهمانی دعوتشان
کرده، یا به دنبالشان فرستاده یا خود به دنبالشان رفته و حالا می خواهد نه آنها،
که اهل خانوادهاش را با آنها فراری
دهد!
ابتدا
از آنها تحسین و تمجید میکند و بزرگشان میشمارد و خیالشان را راحت میکند که در آزمون سرفراز شدهاند: «من یارانی باوفاتر از یاران خود نمیشناسم و خاندانی باوفاتر و صدیقتر از اهل بیت خود سراغ ندارم. خداوند به همه شما
جزای خیر دهاد».[3]
و
بعد راه را بر ایشان می گشاید: «به همه شما اجازه می دهم که از این سیاهی شب
استفاده کنید و هر یک از شما دست یکی از افراد خانواده مرا بگیرد و به سوی آبادی و
شهر خود رود و جان خود را از مرگ نجات بخشد زیرا این قوم فقط در پی من هستند و اگر
بر من دست یابند با دیگران کاری ندارند»![4]
به
فرزندان عقیل می گوید: قتل مسلم شما را بس است بروید که من به شما اجازه دادم ![5]
و
حالا آنها هستند که نمیخواهند بروند. نافع
به خواهش بر پایش میافتد و همان زهیری که
با بی میلی به دیدار حسین آمد و در دام عشقش گرفتار شد، حالا میگوید: «يابن رسول الله! به خدا سوگند! دوست داشتم
که در راه حمايت تو هزار بار کشته، باز زنده و دوباره کشته شوم و باز آرزو داشتم که
با کشته شدن من، تو يا يکي از اين جوانان بني هاشم از مرگ نجات يابيد».
میتوان این آزادی از بیعت را نوعی نازیدن معشوق
تصور کرد ولی من تصور میکنم قرار است اصحاب
الحسین کاملا مختار باشند و بدون ذرهای تردید. قرار نیست حالا
که بیعتی کردهاند در قافیهاش بمانند که اگر چنین بود زهیرهای مردد و
مکرَه نمیتوانستند آن صحنه های
بدیع را در کربلا به تصویر بکشند! قرآن به حسین میآموزد
که: «لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَأَنْزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ
وَالْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ» و فاعل اقامه قسط خود مردمان
مختارند!
هر
چه بیشتر میخوانی بیشتر درک میکنی که چرا سر بریده حسین بر نیزه میخواند: « اَم
حَسِبتَ اَنَّ اَصحـَبَ الکَهفِ والرَّقیمِ کانوا مِن ءایـَتِنا عَجَبـا».[7]
[3] . فإنّی لا أعلَمُ أصحاباً أوفى و لا خیراً مِن أصحابی، ولا أهلَ بیتٍ أبَرَّ
و لا أوصَلَ من أهل بیتی، فجزَاکمُ اللهُ عنّی جمیعاً.
[4] . وإنّی قد أذِنتُ لکم فانطِلقُوا جمیعاً فی حِلٍّ لیس علیکم منّی ذِمام،
وهذا اللیلُ قد غَشِیَکم فاتَّخِذوه جَمَلاً و لیأخذ کل رجل منکم بید رجل من أهل بیتی فجزاکم الله جمیعا خیراً و تفرقوا
فی سوادکم و مدائنکم، فإن القوم إنما یطلبوننی و لو أصابونی لذهلوا عن طلب غیری.
No comments:
Post a Comment