چهارشنبه اول محرم
۶۱ هجری کاروان حسینی وارد منزل «قصر بنی
مُقاتِل» شد.
امام در این منزل
شخصی را پی «عبیدالله بن حر جعفی» فرستاد و چون او نیامد خود به نزد او رفت.
امام : تو گناهان
بسیاری کردهای آیا می خواهی توبه کنی؟
عبیدالله : چگونه
توبه کنم؟
امام : فرزند دختر
پیامبرت را یاری کن و با دشمن او بجنگ!
پسر حر : به خدا
سوگند من می دانم که هر کس از فرمان تو پیروی کند، به سعادت ابدی می رسد ولی من فکر نمیکنم که یاری من سودی به حال تو داشته باشد …
اینک اسب معروف خود «ملحقه»
را به حضورت پیشکش میکنم؛ تا به حال به وسیله آن دشمنی را تعقیب نکردم جز اینکه
به او رسیدم و هیچ دشمنی با اسب مرا تعقیب نکرد مگر از چنگالش گریختم .
امام : حال که
در راه ما از نثار جان امتناع می ورزی، ما نیز نه به تو و نه به اسبت نیازی نداریم
که من از افراد گمراه برای خود نیرو نمی گیرم!
گر بوی نمیبری در این کوی میا
ور جامه نمیکنی در این جوی میا
آن سوی که سویها از آنسوی آید
میباش همان سوی و بدین سوی میا
چون مرا نصحیت کردی،
من نیز تو را نصحیتی می کنم؛ تا می توانی خود را به جای دوردستی برسان تا صدای استغاثه
ما را نشنوی و جنگ ما را نبینی. سوگند به خدا اگر کسی فریاد ما را بشنود و ما را یاری
نکند، او را به رو در آتش میافکنند!
No comments:
Post a Comment