پاییز 82 سه شنبه شبی برای استقبال از حاجی، روانه مهرآباد
شدیم و از آنجا بالاتفاق به گیلان رفتیم. ماه رمضان بود و ما نزدیک سحر هفدهم به رشت
رسیدیم و یک راست رفتیم منزل پدر همسرم در محله خواهر امام. خدابیامرز پدر همسرم چند
بار اصرار کرد که «حاجآقا جون منتظره، یه تماسی بگیر» و من کاهلی کردم، گفتم: «صبح
میرم خدمتشون». ما پدرمان را در منزل «حاجآقاجون» خطاب میکردیم و همین لقب در سایر بستگان هم شهرت یافته بود و خیلی
ها حداقل در حضور ما از ایشان به حاجآقاجون یاد میکردند.
نماز صبحم تمام نشده بود که جواد، برادر کوچکم، زنگ زد که زود
برسید، حاجآقاجون حالش بد شده. تا برسیم به منزل پدری، کار از کار گذشته
بود. پیرمرد بعد از خواندن دعای سحر، وقت نماز صبح با وضو رو به قبله خوابیده بود
و رفته بود! راستی چقدر راحت مرد؟ من اما حسرتی روی دلم ماند که چرا حتی از یک
تماس تلفنی دریغ کردم!
پنجشنبه صبح هجدهم رمضان مرحوم حجت الاسلام حاج سید عبدالله
اسحاقی زیر آسمانی که سیل می بارید و با بدرغه انبوه مردم رشت راهی دیار باقی شد و
مرحوم آیت الله سید موسی حجتی که خدایش بیامرزاد، بر او نماز گزارد. اکنون ده سال
از آخرین سفر پدر میگذرد و من همچنان در دریای خاطراتش غوطه ورم و ناخواسته در
هر مسالهای به گفتار و رفتارش استشهاد میکنم.
راستی چرا هنوز حاجآقاجون را میستایم؟ خیلی خوشاخلاق که نبود، شاید به سبب دیابتی که همیشه آزارش میداد یا خوابی که از چشمانش گریزان بود نمیدانم؛ خیلی عرفانی هم نبود!
از آن دست آخوندهایی بود که محاسن کوتاهی میگذارند؛
عمامه کوچکی میبندند؛ مثل مردم حرف میزنند و مثل مردم راه میروند، البته کمی داش مشدی و سینه ستبر. از رفتارهای به اصطلاح
علمایی بیزار بود و اهل خواب و نقل کرامت و دکانداری نبود که هیچ، همه اینها را به
تمسخر میگرفت. در عوض تا به خواهی واقعگرا و دردمند بود.
روزی برایم از
جوان بیکاری گفت که به سبب سرزنش همسرش خودکشی کرده بود؛ مرد خیلی دنبال کار گشته
بود ولی کاری در کار نبود. او عقیده داشت که عدل خدا با عذاب او سازگار نیست و
مسوولان جواب همین یکی را هم نمیتوانند بدهند!
وقتی برایش از فلان فقیه بزرگوار اهل قم نقل کردم که وام بانکی اشکال شرعی دارد خیلی واکنش تندی نشان داد که از بیانش معذورم؛ با عصبانیت گفت: پس مردم چطور دخترشان را شوهر و پسرشان را زن بدهند؟ با باد هوا؟ اینها نشسته اند قم و از درد مردم خبر ندارند. آن روز سخنش در نظرم خیلی زننده آمد ولی امروز ...
برای خلق خدا خیرخواه بود؛ از آدمهای مستضعفی که با سیلی خانهدارشان
کرده بود تا تلاشش برای سر کار بردن جوانان بیکار، خانهدار شدن حاشیه نشین های شهر و آبادی
روستاها، بعینه دیده بودم.
با تظاهر و ریا مخالف بود، کلا با آدم هایی که محاسن بلند
میکنند و جای مهر بر پیشانی دارند مساله داشت! یادم نمیرود که در
آن فضای دهه شصت برای انجام برخی امور در مسجد رای میگرفتند و یکی از مقدسین گفته بود
فی سبیل الله حاضر است برخی از کارها را انجام دهد و پدر با همان صراحت همیشگی
گفته بود:فی سبیل الله میخواهی وقت بگذاری و کار کنی، بعد دزدی کنی بدهی زن و بچهات
بخورند!
نگاه انسانی و خاکی او به هم کسوتانش گاه مرا شگفت زده میکرد؛ با
وجود غیرت و تعصب صنفی که داشت، بیرحمانه بزرگترین شخصیتهای روحانی را نقد میکرد و
هاله نوری در گردشان نمیدید. باید اعتراف کنم سرایت همین نگاه انتقادی او زندگیم را
خیلی دشوار کرد.
با افتخار میگفت که مانند مرحوم پدرش از سهمین امام (ع) و سادات بهرهای
نبرده و همیشه نان از بازوی خود خورده؛ فقط با آبادی زراعت و دفتر ازدواج و خطابه.
اهل کار بود و دستان کارگری داشت و عجیب با این طبقه حال میکرد. به
شهادت مرحوم آیت الله احسانبخش نماز جماعتش در کارخانجات پارس خزر و پارس شهاب پرجمعیتترین نماز جماعت کارخانجات رشت بود و این همه را از عدم استفاده از موقعیت و
فرصت ارتباط با مدیران داشت. میگفت: از پله اتاق مدیر که بالا بروی دیگر جایی در دل کارگر نداری!
پس از انقلاب بیست سال عمر شریفش در خدمت بنیاد مسکن انقلاب
اسلامی و حساب صد امام سپری شد. بعدها فیلمی از جلسه ای در بنیاد مسکن استان گیلان
دیدم که چه شجاعانه در برابر اعمال سیاست تعدیل نیرو در بنیاد ایستاد، سخن گفت و حتی برای اخراج کارمندی که سه فرزند دانشجو داشت، به گریه افتاد و در این همه هیچ نفعی نداشت و چوبش را هم خورد!
داغ از دست دادن دو جوان علی الخصوص مرگ مفاجات خواهرم، کمرش
را شکسته بود. دیگر مثل ایام جوانی شق نمینشست و محکم حرف نمیزد. اکثراً
عصبانی بود و حرص میخورد؛ سختی زندگی گاه امانش را میبرید و این بهایی بود که باید برای
سالم زیستن و پاکدستی میپرداخت. در این زمانه که هر که ندزدید مفت باخت، دیگر سلامت
مالی و خیرخواهی او خریداری نداشت. دستانش از توشههای مادی برگرفته از ایام ریاست و
فرصت، خالی بود و همین دستان خالی روح مغرورش را در برابر فرزندان و نیازمندان آزار
میداد. این اواخر از خدا طلب مرگ میکرد. خدایش بیامرزاد و با
اجداد طاهرینش محشور کناد!
انکار نمیکنم که نوعی شهوت سیراییناپذیر در گفتن و نوشتن از او و
شخصیت منحصر به فردش دارم؛ بس که آن مرد را قبول داشتم. بزرگا مردی بود پدرم!
حاصل تجربه زندگی او نوعی بدبینی مزمن یا بهتر بگویم واقع
بینی نسبت به حقایق اجتماعی برایم به ارث گذاشت. امروز در کمتر امری از امور جامعه نظر میکنم که
کاستی در آن نبینم و همین موجب تالم شدید روحی در من نشود. امید که حضرت پروردگار
سینه هایمان را به اندازه فهممان از حقائق بگشاید. آمین.