Thursday, November 29, 2012

چگونه از نهادینه شدن شکنجه جلوگیری کنیم ؟ بخش نخست

اشاره
اقدام ریاست محترم قوه قضاییه در صدور دستور مستقیم پیگیری پرونده مرگ یک شهروند وبلاگنویس در بازداشتگاه پلیس فتا اقدام مبارکی است که جامعه حقوقی باید از آن استقبال کند و تمام توان خود را در تاباندن نور به زوایای تاریک چنین اتفاقاتی به کار بندد، تا انشاء الله از تکرار چنین اتفاقات ناگواری جلوگیری شود. این متن تنها درصدد نیل به همین هدف است. 
1. جامعه 
همه چیز از جامعه و فرهنگ مسلط بر آن شروع می شود. حقیقت آن است که در جامعه‎ی ما اگر بپندارند که شخصی بی‎گناه دستگیر شده و در زندان در اثر بدرفتاری یا شکنجه بدنی یا روحی آسیب جدی دیده یا جانش را از دست داده است، به شدت متاثر و متاسف می‎شوند و با مجنی‎علیه احساس همدردی می کنند و حتی از عاملان این فاجعه انسانی بیزاری می‎جویند. اما افراد همین جامعه اگر متوجه شوند شخص مورد شکنجه به دزدی یا قتل یا تجاوز به عنف یا ... اعتراف کرده، دیگر هیچ احساس همدردی با او نخواهند کرد. در نظرشان یک دزد یا قاتل هیچ حقی ندارد و با او به هر نحو می‎توان رفتار کرد.
درست یا نادرست، گاهی در افواه از قاطعیت فلان مامور یا دادستان می‎شنویم که خودش به جان دزد افتاد و او را مقر آورد؟! البته همه شهروندان ما این گونه نمی‎اندیشند ولی این تفکر در جامعه ما بسیار قوی و حتی غالب است. بنابراین نخستین کسانی که باید خود و دیگران را اصلاح کنند افراد آگاه و موثر جامعه هستند.
فرهنگ جامعه ما باید از فرهنگی که برای انسان‎ها حق قائل است فقط تا زمانی که مرتکب خطایی نشده‎اند، به فرهنگی بدل شود که برای انسان‎ها حتی در فرض خطاکاری نیز حقوقی قائل باشد.
کافی است خود را به جای متهم قرار دهیم؛ آیا اگر ما به جای او بودیم و تحت فشارهای شدید روحی و جسمی قرار می‎گرفتیم به گناه ناکرده اعتراف نمی‎کردیم؟
و کافی است خود را به جای مرتکب خطا و جرم قرار دهیم؛ آیا ما تاکنون هیچ خطا، گناه و حتی جرمی مرتکب نشده‎ایم؟
در این زمینه که بستر و زیربنای هر فعالیت اجتماعی و حقوقی دیگر در خاتمه دادن به شکنجه است گردآوری مطالبی که بر حقوق انسانی متهمان و حتی محکومان و مجرمان تاکید کند، در کتب درسی مدارس و دانشگاه‎ها ضروری به نظر می‎رسد.
معرفی سیره پیشوایان مذهبی در تغییر دیدگاه جامعه بسیار موثر است. ابن ملجم مرادی به قطع ضارب و قاتل علی(ع) است ولی همین جانی نیز در نگاه علی(ع) از حقوق انسانی برخوردار است؛ حق بر رفتار انسانی.
امام علی(ع) فرمود: «فرزندم! به حقّى که بر تو دارم، قَسمت مى‏دهم که آب و غذایش را خوب قرار دهید و تا لحظه مرگ من با او مدارا کنید. از آنچه خود مى‏خورى و مى‏نوشى به او هم بخوران و بنوشان تا برتر از او باشى».[1] آیا متهمان و مجرمان جامعه ما بدتر از اشق الاشقیا هستند؟
باید نگاه انسانی امام علی(ع) را به مجرمان و خطاکاران در جامعه تبلیغ کرد.
نگاه علی(ع) به مجرمان این گونه است:
*رعيّت دو دسته‏اند: دسته‏اى برادر دينى تواند، و دسته ديگر در آفرينش با تو همانند. گناهى از ايشان سر مى‏زند، يا علت‎هايى بر آنان عارض مى‏شود، يا خواسته و ناخواسته خطايى از ایشان سر می‎زند.[2]
*بر كسانى كه گناه ندارند، و از سلامت دين برخوردارند، سزا است كه بر گناهكاران و نافرمانان رحمت آرند.[3]
*همانا دانستيد كه رسول خدا(ص) زناكار محصن را سنگسار كرد، سپس بر او نماز گزارد، و به كسانش داد و قاتل را كشت و ميراثش را به كسانش واگذارد. دست دزد را بريد و زناكار نامحصن را تازيانه نواخت. سپس بخش هر دو را از في‏ء به آنان پرداخت، و هر دو خطا كار- دزد و زناكار- زنان مسلمان را به زنى گرفتند. رسول خدا(ص) گناهانشان را بى‏كيفر نگذاشت، و حكم خدا را درباره ايشان برپا داشت، و سهمى را كه در مسلمانى داشتند از آنان باز نگرفت، و نامشان را از تومار مسلمانان بيرون نكرد.[4]
یقیناً مجریان قانون (از مامور ضابط دادگستری گرفته تا دادیار دادسرا و بازپرس و دادستان و قاضی) همگی اعضای همین جامعه هستند و در حاق ذهن خود به آنچه اعتقاد دارند که دیگران! کافی است به سخنان برخی از ایشان دقت کنید تا به پیش داوری های نهفته در پشت آن به خوبی واقف می شوید.
آری برای جلوگیری از شکنجه در درجه اول باید فرهنگ جامعه اصلاح شود.

[1] . بِحَقّي عَلَيكَ يا بُنَيَّ إلّا ما طَيَّبتُم مَطعَمَهُ ومَشرَبَهُ ، وَارفُقوا بِهِ إلى حينِ مَوتي ، وتُطعِمُهُ مِمّا تَأكُلُ وتَسقيهِ مِمّا تَشرَبُ حَتّى تَكونَ أكرَمَ مِنهُ. (دانشنامه امیرالمومنین، ج7، ص435)
[2] . «فَإِنَّهُمْ صِنْفَانِ إِمَّا أَخٌ لَكَ فِي الدِّينِ وَ إِمَّا نَظِيرٌ لَكَ فِي الْخَلْقِ يَفْرُطُ مِنْهُمُ الزَّلَلُ وَ تَعْرِضُ لَهُمُ الْعِلَلُ وَ يُؤْتَى عَلَى أَيْدِيهِمْ فِي الْعَمْدِ وَ الْخَطَإ.» (نهج البلاغه صبحی صالحی، ص427)
[3] . «وَإِنَّمَا يَنْبَغِي لِأَهْلِ الْعِصْمَةِ وَ الْمَصْنُوعِ إِلَيْهِمْ فِي السَّلَامَةِ أَنْ يَرْحَمُوا أَهْلَ الذُّنُوبِ وَ الْمَعْصِيَة» (نهج البلاغه صبحی صالحی، ص197)
[4] . «وَ قَدْ عَلِمْتُمْ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ (صلى‏الله‏عليه‏وآله)رَجَمَ الزَّانِيَ الْمُحْصَنَ ثُمَّ صَلَّى عَلَيْهِ ثُمَّ وَرَّثَهُ أَهْلَهُ وَ قَتَلَ الْقَاتِلَ وَ وَرَّثَ مِيرَاثَهُ أَهْلَهُ وَ قَطَعَ السَّارِقَ وَ جَلَدَ الزَّانِيَ غَيْرَ الْمُحْصَنِ ثُمَّ قَسَمَ عَلَيْهِمَا مِنَ الْفَيْ‏ءِ وَ نَكَحَا الْمُسْلِمَاتِ فَأَخَذَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ (صلى‏الله‏عليه‏وآله)بِذُنُوبِهِمْ وَ أَقَامَ حَقَّ اللَّهِ فِيهِمْ وَ لَمْ يَمْنَعْهُمْ سَهْمَهُمْ مِنَ الْإِسْلَامِ وَ لَمْ يُخْرِجْ أَسْمَاءَهُمْ مِنْ بَيْنِ أَهْلِه‏»(نهج البلاغه صبحی صالح، 184)

Monday, November 26, 2012

کانوا من آیاتنا عجبا

داستان عاشورا سراسر عجایب است و اعجب عجایب آن است که حسین(ع) در پی کسانی میفرستد و گردان و دلیرانی را به گرد خود فرا میخواند و در شب حادثه بیعت از همه بر میدارد و اذن رفتن میدهد که دشمنان را با شما کاری نیست بل تنها به دنبال منند!
او پیشتر نیز در منزل «زباله» بیعت از همراهان برداشته بود ولی باز دعوت به همراهی میکرد که آنها که تا زباله آمده بودند هنوز امیدی به حکومت کوفه داشتند ولی در زباله امیدهای دنیاطلبان به زبالهدان شد و حسین از امیدواران دنیا بیعت برداشت. ولی اینها که تا کربلا آمدهاند اگر میخواستند بروند در زباله رفته بودند یا نباید دعوت میشدند و دعوت میپذیرفتند؟ آن همه اصرار برای دعوت یاران به این مهمانی برای چه بود و این تاکید به برداشتن بیعت و رفتن بدون بهرهای از ضیافت کربلا برای چیست؟ حکایت ناز معشوق است که دل از عاشق بیچاره ربوده و حال او را در طی طریق عشق مخیر میکند که مقتضای تفسیر عارفانه عاشوراست یا حکایت ابتلاء مجدد اصحاب و آزمودن آزموده هاست؟
حسین در منزل «زرود» به دنبال «زهیر بن قین» فرستاد و او را به یاری خود خواند. زهیر با بی رغبتی آمد اما آمد. در منزل زباله وقتی از خیانت شیعیان کوفه مطمئن شد فرمود: «اینک هر یک از شما که بخواهد در برگشتن آزاد است و از سوی ما حقی بر گردنش نیست».[1] خیلی ها رفتند ولی زهیر باقی ماند.
در منزل «قصر بنی مقاتل» «عبیدالله ابن حر» را دعوت کرد و چون دعوت در او اثر نکرد خود به ملاقاتش رفت و گفت: «تو در دوران عمرت گناهان زيادى را مرتكب شده و خطاهاى فراوانى از تو سرزده است آيا مىخواهى توبه كنى و از آن خطاها و گناهها پاك گردى؟
و عبيداللّه پرسید: چگونه توبه كنم ؟
امام: فرزند دختر پيامبرت را يارى كن و در ركاب وى با دشمنان او بجنگ».[2] و ابن حر نیامد که نیامد.
در این مرحله فرقی نمیکند، زهیر و عبیدالله، عثمانی بودهاند و با علی جنگیدهاند یا حتی ابن حر دزد گردنه گیر بوده. حسین فطرت های پاک ایشان را خریدار است، که فرق است میان عالم و عابد
آن گلیم خویش بدر می‌برد ز موج              
وین جهد می‌کند که بگیرد غریق را
حسین فقط غرقی از آب نگرفته که تک تک اینان را دست چین کرده، به این مهمانی دعوتشان کرده، یا به دنبالشان فرستاده یا خود به دنبالشان رفته و حالا می خواهد نه آنها، که اهل خانوادهاش را با آنها فراری دهد!
ابتدا از آنها تحسین و تمجید میکند و بزرگشان میشمارد و خیالشان را راحت میکند که در آزمون سرفراز شدهاند: «من یارانی باوفاتر از یاران خود نمیشناسم و خاندانی باوفاتر و صدیقتر از اهل بیت خود سراغ ندارم. خداوند به همه شما جزای خیر دهاد».[3]
و بعد راه را بر ایشان می گشاید: «به همه شما اجازه می دهم که از این سیاهی شب استفاده کنید و هر یک از شما دست یکی از افراد خانواده مرا بگیرد و به سوی آبادی و شهر خود رود و جان خود را از مرگ نجات بخشد زیرا این قوم فقط در پی من هستند و اگر بر من دست یابند با دیگران کاری ندارند»![4]
به فرزندان عقیل می گوید: قتل مسلم شما را بس است بروید که من به شما اجازه دادم ![5]
به نافع می گوید: نمیخواهی در این تاریکی شب به میان آن دو کوه بروی و خودت را نجات دهی؟[6]
و حالا آنها هستند که نمیخواهند بروند. نافع به خواهش بر پایش میافتد و همان زهیری که با بی میلی به دیدار حسین آمد و در دام عشقش گرفتار شد، حالا میگوید: «يابن رسول الله! به خدا سوگند! دوست داشتم که در راه حمايت تو هزار بار کشته، باز زنده و دوباره کشته شوم و باز آرزو داشتم که با کشته شدن من، تو يا يکي از اين جوانان بني هاشم از مرگ نجات يابيد».
میتوان این آزادی از بیعت را نوعی نازیدن معشوق تصور کرد ولی من تصور میکنم قرار است اصحاب الحسین کاملا مختار باشند و بدون ذرهای تردید. قرار نیست حالا که بیعتی کردهاند در قافیهاش بمانند که اگر چنین بود زهیرهای مردد و مکرَه نمیتوانستند آن صحنه های بدیع را در کربلا به تصویر بکشند! قرآن به حسین میآموزد که: «لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَأَنْزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ» و فاعل اقامه قسط خود مردمان مختارند!
هر چه بیشتر میخوانی بیشتر درک میکنی که چرا سر بریده حسین بر نیزه میخواند: « اَم حَسِبت‌َ اَن‌َّ اَصحـَب‌َ الکَهف‌ِ والرَّقیم‌ِ کانوا مِن ءایـَتِنا عَجَبـا».[7]





[1] . فَمَنْ اَحَبَّ مِنْكُمُ الا نْصِرافَ فَلْيَنْصَرِفْ لَيْسَ عَلَيْهِ مِنّا ذِمامٌ
[2] . تَنْصُرُ ابْنَ بِنْتِ نَبِيِّكَ وتُقاتِلُ مَعَهُ.
[3] . فإنّی لا أعلَمُ أصحاباً أوفى و لا خیراً مِن أصحابی، ولا أهلَ بیتٍ أبَرَّ و لا أوصَلَ من أهل بیتی، فجزَاکمُ اللهُ عنّی جمیعاً.
[4] . وإنّی قد أذِنتُ لکم فانطِلقُوا جمیعاً فی حِلٍّ لیس علیکم منّی ذِمام، وهذا اللیلُ قد غَشِیَکم فاتَّخِذوه جَمَلاً و لیأخذ کل رجل منکم بید رجل من أهل بیتی فجزاکم الله جمیعا خیراً و تفرقوا فی سوادکم و مدائنکم، فإن القوم إنما یطلبوننی و لو أصابونی لذهلوا عن طلب غیری.
[5] . حسبکم من القتل بمسلم اذهبوا قد اذنت لکم!
[6] . ألاَ تَسلُکُ بین هذینِ الجبلَینِ فی جوفِ اللیل وتنجو بنفسک ؟
[7] . آیا گمان کردی اصحاب کهف و رقیم از آیات عجیب ما بودند؟

Sunday, November 18, 2012

پیشگیری از وقوع جرم یک تخصص است!


دیروز در سایت ها خواندم که به گزارش اداره کل روابط عمومی و تشریفات قوه قضاییه آیت‌الله آملی لاریجانی با صدور حکمی حجت‌الاسلام والمسلمین سید علیرضا صدرحسینی را به سمت «معاون اجتماعی و پیشگیری از وقوع جرم قوه قضاییه» منصوب کرد. در حکم منتشره در پایگاه‎های اطلاع رسانی مجازی چنین آمده است: «نظر به سوابق علمی و اجرایی ارزنده جنابعالی در حوزه و دانشگاه، به موجب این ابلاغ به سمت معاون اجتماعی و پیشگیری از وقوع جرم قوه قضاییه منصوب می‌شوید».

آنچه از این تعبیر به نظر این حقیر رسید ارتباط تنگاتنگ «سوابق علمی و اجرایی» معاون جدید اجتماعی و پیشگیری از وقوع جرم قوه قضاییه با علم جرم شناسی و جامعه شناسی جنایی بود؛ به همین علت جستجویی در فضای مجازی انجام دادم تا بیشتر با ابعاد علمی و اجرایی ایشان آشنا شوم. 

وب‎سایت شخصی ایشان به نشانی www.sadrsite.com حاکی از مقام والای علمی و پژوهشی ایشان در عرصه فقه و اصول، علوم قرآنی و عرفان بود و تدوین مقالات متعدد در مجلات علمی معتبر گویای این مدعی.

البته این نحو انتصاب خیلی عجیب نبود؛ پیش از این نیز سردار ذوالقدر با لیسانس اقتصاد و کارشناسی ارشد مدیریت دولتی و دکترای مدیریت راهبردی مسوولیت این بخش را در قوه قضاییه برعهده داشت. 

نگارنده در توانمندی این بزرگواران و جایگاه علمی ایشان بحثی ندارد، تنها توجه دادن به آثار این انتصاب ها را وظیفه خود می‎داند. به نظر می رسد چنین انتصاب هایی اولا درست مثل این است که یک روحانی یا نظامی را به سمت ریاست سازمان پزشکی قانونی منصوب کنند! مسلما چنین برخوردی با دانش جرم شناسی و دانشمندان آن موجب سلب انگیزه از دانشجویان در حال تحصیل حقوق جزا و جرم شناسی کشور در مقطع کارشناسی ارشد و دکتری می شود و استادان و پژوهشگران این عرصه را دلسرد می کند، زیرا اگر این دانش در اصلی ترین پایگاه حاکمیتی خود هیچ جایگاهی ندارد چرا باید کسی عمرش در مسیر کسب آن تلف کند؟ 

ثانیا این اشخاص هر چقدر صادق و کوشا و دلسوز باشند به علت عدم آشنایی کافی با فضای این عرصه مدت قابل توجهی را باید صرف شناخت محیط و کنشگران موثر آن کنند که عمده مدت مدیریت ایشان را به خود اختصاص خواهد داد. 

ثالثا در بسیاری موارد نیز دیده می شود که این شخصیت ها با اصرار مقامات و به نوعی با رودربایستی این مناصب را می پذیرند و هیچ تمایلی به احراز آن ندارند. همین فقدان انگیره و تمایل نیز سبب می شود کارها بر زمین بماند!

دلمردگی و افسردگی که امروزه در بسیاری از دانشگاهیان مشاهده می‎‎شود و بی‎ارزش شدن مقام تحقیق که از قضا آثار سوء آن دامن قوه قضا را نیز گرفته است، ناشی از همین نحو برخوردهاست. 

«پیشگیری از جرم» که اصطلاحی از مصطلحات علم جرم شناسی و شاخه ای از جرم شناسی کاربردی است اگر راه منحصر نجات قوه قضاییه از بحران تورم پرونده‎های کیفری نباشد یکی از اصلی‎ترین راههای آن است و گماردن اشخاص غیرمتخصص بر منصب معاونت پیشگیری چیزی نیست جز نقض غرض! پیشگیری باید به سرعت از عصر ترجمه خارج شده و بومی سازی شود که این امر جز با همکاری قوه قضاییه و دانشکده های حقوق جزا و جرم شناسی صورت نمی پذیرد!


مکالمه های ابدی 3

چهارشنبه اول محرم ۶۱ هجری کاروان حسینی وارد منزل «قصر بنی مُقاتِل» شد.
امام در این منزل شخصی را پی «عبیدالله بن حر جعفی» فرستاد و چون او نیامد خود به نزد او رفت.
امام : تو گناهان بسیاری کردهای آیا می خواهی توبه کنی؟

عبیدالله : چگونه توبه کنم؟

امام : فرزند دختر پیامبرت را یاری کن و با دشمن او بجنگ!

پسر حر : به خدا سوگند من می دانم که هر کس از فرمان تو پیروی کند، به سعادت ابدی می رسد ولی من فکر نمی‎کنم که یاری من سودی به حال تو داشته باشد … 
اینک اسب معروف خود «ملحقه» را به حضورت پیشکش می‎کنم؛ تا به حال به وسیله آن دشمنی را تعقیب نکردم جز اینکه به او رسیدم و هیچ دشمنی با اسب مرا تعقیب نکرد مگر از چنگالش گریختم .

امام : حال که در راه ما از نثار جان امتناع می ورزی، ما نیز نه به تو و نه به اسبت نیازی نداریم که من از افراد گمراه برای خود نیرو نمی گیرم!

گر بوی نمی‌بری در این کوی میا
ور جامه نمی‌کنی در این جوی میا

آن سوی که سویها از آنسوی آید
می‌باش همان سوی و بدین سوی میا


چون مرا نصحیت کردی، من نیز تو را نصحیتی می کنم؛ تا می توانی خود را به جای دوردستی برسان تا صدای استغاثه ما را نشنوی و جنگ ما را نبینی. سوگند به خدا اگر کسی فریاد ما را بشنود و ما را یاری نکند، او را به رو در آتش میافکنند!

Thursday, November 15, 2012

مکالمه های ابدی 2

دوم محرم الحرام سال ۶۱ هجری  کاروان وارد منزل «نینوا» شد.

قافله امام حسین به موازات سپاه حر، به حرکت خود ادامه دادند تا به «نینوا» رسیدند و در اینجا با مردی مسلح که سوار بر اسب تندرو بود، مواجه شدند. او پیک ابن زیاد بود. 

ابن زیاد فرمان داده بود: با رسیدن این نامه بر حسین بن علی فشار وارد کن و در بیابانی بی آب و علف و بی دژ و قلعه ای فرودش آر!

حر نیز متن نامه را برای امام خواند.

امام : پس بگذار ما در بیابان «غاضریات» یا «شفیه» فرود آییم.

حر : نمی توانم با این پیشنهاد موافقت کنم؛ زیرا من دیگر در تصمیم گیری خود آزاد نیستم. همین نامه رسان جاسوس ابن زیاد است و اقدامات مرا زیر نظر دارد.

زهیر بن قین : برای ما جنگ با این گروه کم آسان تر است از جنگ با افراد زیادی است که پشت سر آنها هستند به خدا قسم طولی نمی کشد که لشکریان زیادی به پشتیبانی اینها برسند و آن وقت دیگر ما تاب مقاومت در برابر آنان را نخواهیم داشت.

امام : من هرگز آغازگر جنگ نخواهم بود!

مکالمه های ابدی 1


حسین مکرر کلمه استرجاع بر زبان می آورد: انا لله و انا الیه راجعون و الحمد لله رب العالمین!

علی اکبر : علت استرجاع مکرر شما چیست؟

امام : من سرم را به زین اسب گذاشته بودم که خواب خفیفی بر چشمم مسلط شد در این موقع صدای هاتفی را شنیدم که می گفت: این قوم در این هنگام شب در حرکتند، مرگ نیز در تعقیب آنان است و برای من معلوم شد که این، خبر مرگ ماست!

علی اکبر : مگر ما بر حق نیستیم؟

امام : بلی به خدا سوگند که ما به جز در راه حق قدم بر نمی داریم.


علی اکبر : اگر بناست در راه حق بمیریم ترسی از مرگ نداریم!



مرگ اگر مرد است گو پیش من آی                تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ


Sunday, November 11, 2012

تو چرا ریش گذاشتی؟

پیرمرد بین کانال و جاده خاکی آرام آرام حرکت می‎کرد و نیم نگاهی به اتومبیل‎هایی داشت که هر از چند گاهی از کنارش می‎گذشتند و گرد و خاکی نثارش می‎کردند. از آنجا که مرحوم پدرم عادت داشت در مسیر رهگذران چشم به راه ماشین را سوار کند و تا جایی که مسیرشان مشترک بود برساند، برای پیرمرد نگه داشت و گفت: مش علی بیا بالا!

پیرمرد کمی تعارف کرد و بعد سوار شد. 

پدر بدون مقدمه علت بلند کردن محاسن پیرمرد را جویا شد و گفت: چی شده علی تو چرا ریش گذاشتی؟ چه خبر شده؟ 

پیرمرد گفت: حاج آقا انقلاب شده ما هم آدم شدیم دیگه!

پدر گفت: علی! این حرف‎ها رو بذار کنار با این ریش دنبال چی هستی؟ راستش رو بگو!

پیرمرد انکار می‎کرد و پدر  اصرار که علت ریش گذاشتن پیرمرد را بفهمد و من که کودکی بیش نبودم از اینکه یک روحانی به ریش گذاشتن یک پیرمرد و محاسن سفید و نوارنیش گیر داده سخت متعجب بودم. ولی تعجبم خیلی طول نکشید که با اصرار پدر پیرمرد اعتراف کرد که برای گرفتن حلب سهمیه‎ای از نهادهای انقلابی ریش گذاشته و تسبیح به دست گرفته است. پیرمرد گفت که دارد خانه می‎سازد و نیازمند «حلب» است و برای اینکه بتواند از حلب سهمیه‎ای و تعاونی استفاده کند ظاهرش را به این شکل در آورده است!

پدر بعد از کشف حقیقت گفت: همین امشب ریشت را می‎زنی و فردا صبح می‎آیی بنیاد. خودم حلبت را جور می‎کنم ولی وای به حالات اگر فردا با ریش تو را ببینم!

بعدها فهمیدم که پیرمرد که او نیز اکنون این دار فانی را وداع گفته و خدایش بیامرزاد، بانک قماربازان روستا و عرق خوری قهار و ... بوده است. ولی همین پیرمرد با آن محاسن سفید و چهره دلنشین و روحانی و بیان شیوا حقیقتا انسان را به یاد اولیاء الله می‎انداخت! 

پدر که روحانی دنیا دیده‎ای بود همیشه به آدم‎هایی که به خاطر انقلاب ظاهرشان را تغییر می‎دادند و به قول خودش «ریش‎های بی ریشه»، حساس بود و من امروز عمیقا دغذعه‎ی او را فهمیده‎ام و با چشم سر دیده‎‎ام که این ریش‎های بی‎ریشه چه تیشه‎ای به ریشه‎ی اخلاق و اعتقاد جامعه ما زده‎‎اند. 

امروز سالروز درگذشت آن روحانی دلسوز و مردمی مرحوم حجت الاسلام و المسلمین سید عبدالله اسحاقی بود و من با مرور خاطراتش به یاد او هستم و از اینکه پدری چون او داشتم شکرگزار حضرت حق. همیشه متبادَر ذهنی من از واژه روحانی شخصیت ایشان بوده و همین سبب عشق من به این کسوت شد، ولی تجربه حوزوی و اجتماعی به من نشان داد که امثال او در این لباس خیلی کمتر از آن هستند که بتوان او را نماینده قشر روحانیت دانست. روحش شاد و حشره الله مع اجداده الطاهرین.