یکی می نویسد مادر شهید آرزو داشت یکی از فرزندانش شهید شود! یکی قسمتی از وصیت نامه ای که وجود ندارد را در تایید فلان اصل قانون اساسی به شهید نسبت می دهد. ولی وقتی نوبت به نقل واقعیات زندگی شهید می رسد بعضی قسمت ها بنا به مصلحت حذف می شود! خوب این سرنوشت طبیعی زندگینامه نویسی یک نهاد دولتی درباره یک شهید است. برنامه های سیما را که می بینی فکر می کنی این شهدا از آسمان آمده بودند گویا از این ملت نبودند. در چنین فضایی برای ادای دین هم که شده باید چیزی بنویسی. آری تویی که سال ها به برکت نسبتی که با شهیدی داشتهای قدر دیدهای، باید چیزی بگویی تا این تصویرگری نادرست را به اندازه خودت اصلاح کنی!
مدعی نیستم که او را خوب و کامل شناختهام و مگر یک انسان می تواند انسان دیگری را کامل بشناسد؟ ولی آنچه در 13 سالگی از رفتار او دیدم و آنچه از پدر و مادر و برادر و خواهر شنیدم تصویر دیگری از شهید بود. شاید روایت چند بخش از زندگی شهید گویاتر از توصیفات انتزاعی و کلی باشد.
جوانی بود مثل جوان های دیگر تا اینکه ...
او هم جوانی بود مانند سایر جوان ها. نوجوانی اش در رژیم گذشته بود و چون از خانواده روحانی بود در خانه تلویزیون نداشتند؛ رفتن به سینما عمل زشت و ناپسندی بود. ولی او بدون اطلاع پدر و مادر هم به سینما می رفت و هم در خانه دیگران تلویزیون را تماشا می کرد. حتی از خانواده می خواست برای ادامه تحصیل او را به یک کشور خارجی بفرستند. شاید بگویند آدم آبروی شهید را نمیبرد. اما به نظر من اگر می خواهیم جوانها از شهدا الگوبرداری کنند باید بدانند که شهدا هم مانند آنها آرزو داشتند و می خواستند از دنیا لذت ببرند.
یک روز در پاییز 57 همین جوان با دوستان دبیرستانیاش قرار می گذارند در مدرسه جمع شوند و علیه رژیم راهپیمایی اعتراضی به راه بیندازند. خوب تاوانش را هم دادند؛ همه دستگیر شدند و سخت کتک خوردند. مادر شهید می گوید: وقتی 12 شب آزادشان کردند دو تا دستش از آرنج تا مچ متورم و کبود شده بود. تا دست هایش را روغن مالی نکردم درد نمی گذاشت بخوابد. گویا با باتوم به سرشان میزدند و آنها دستانشان را حائل کرده بودند و دستها به این روز افتاده بودند. تا چند روز از گوشش خون جاری میشد؛ ماموری با لگد به گوشش زده بود. می پرسم چرا چنین کاری کردند؟ برای چی؟ برادرم می گوید کتاب های دکتر شریعتی را می خواندیم و با پدر بحث می کردیم. دردسرها از این جا شروع شد! بعد از انقلاب از شدت علاقهشان به دکتر اول اسم کوچه را به دکترعلی شریعتی تغییر دادند.
جالب است که هر چه در اینترنت گشتم تا تاریخ دقیق راهپیمایی اعتراض آمیز دانش آموزان مدرسه شاپور (شهید بهشتی) رشت علیه رژیم گذشته را بیابم هیچ مطلبی در این خصوص در اینترنت وجود نداشت امیدوارم کسی دنبال ثبت تاریخ انقلاب در شهرستانها هم باشد.
جمع بین عشق به امام و حق اعتراض به حکومت!
عاشق امام بود معتقد بود خیلی از شخصیت های انقلاب چوب مخالفت با امام را خوردهاند یا می خورند. از آنهایی که به تعبیر او خون به دل امام می کردند بیزار بود. تا جایی که یک بار عکس یکی از شخصیت ها را از روی دیوار برداشت چون معتقد بود با رفتار و سخنانش امام را آزار میدهد!
دختری را از همکارانش در حرفه روزنامه نگاری برای ازدواج انتخاب کرده بود. سلیقه خانواده با خواست او منطبق نشد و کار به ازدواج نرسید. بعدها که مادر پرسید چرا آن دختر را انتخاب کرده بودی، پاسخ عجیبی داد مادر بارها این خاطره را برایم نقل کرده ولی چند روز پیش دوباره از او پرسیدم تا مطمئن باشم چیزی از خودم اضافه نمیکنم. شهید گفت: بعضی ها سنگ بنای کج گذاشتهاند؛ شاید نیاز شود برای حفظ انقلاب دوباره به خیابان برویم. آن روز همسرم باید کسی باشد که جلوی مرا نگیرد بلکه همراهم باشد. این خانم چون از خانواده شهید و همفکر من بود، انتخابش کرده بودم. من چنین همسری می خواستم.
به نظر من قضاوت شهید در مورد آدم ها قضاوت یک انسان معمولی است او هم از آینده خبر نداشت ولی همیشه برایم جالب بود که او چطور بین عشق به امام و حق انتقاد تا حد اعتراض خیابانی به حکومتی که برایش حاضر بود جانش را فدا کند و کرد، جمع کرده بود!
انتقاد از هزار فامیل
زیاد اهل حرف زدن نبود حتی وقتی از او سوال می کردی یک کتابی دستت می داد می گفت بخوان جوابش توی این کتاب هست. یک بار منزل اخوی بزرگ در قم با پدر سه نفری گعده کرده بودند و حرف می زدند و من گوش میدادم. نام یکی از بزرگان را آورد و گفت این آقا تمام کس و کارش را در مصادر قرار داده است. او و امثال او دارند هزار فامیل درست می کنند و این خطر بزرگی برای انقلاب است! تا آن روز فکر نمی کردم بتوان در مورد یک شخصیت برجسته روحانی این گونه قضاوت کرد.
غرض از نقل این داستان ها تایید هر آنچه او می گفت نیست. او نیز مانند هر انسان دیگری در شرایط تاریخی خاص تحلیلی از اوضاع جامعه و قضاوتی از شخصیتها داشت و به سبب شهادت نمی توان تمام تحلیلها و قضاوتهای او را وحی منزل دانست ولی میتوان به طرز فکر و مطالبه او از جامعهاش رسید. آنقدر مقدس نبود که برای اینکه غیبت نشود در مورد شخصیتها سخن نگوید و تحلیل نکند.
دغدغه ای به نام تاریخ
آن زمان نمی شد با دیپلم ریاضی در کنکور علوم انسانی شرکت کرد. وقتی توسط مجاهدین خلق ترور شد مدتی در خانه زمینگیر بود. ولی از این لطمه برای خودش یک فرصت ساخت و با تلاش زیاد دیپلم علوم انسانی گرفت تا بتواند درکنکور علوم انسانی شرکت کند و از همین جا به دانشکده تاریخ دانشگاه شهید بهشتی راه یافت. به رغم استعداد ریاضی خوبی که داشت و می توانست وارد رشته های مهندسی شود؛ تاریخ برای او یک دغدغه جدی بود. ثبت واقعیات تاریخ جنگ، تاریخ انقلاب 57، نهضت ملی شدن نفت و مشروطه دغدغه هایی بود که اگر زنده می ماند شاید عمری را صرفش میکرد. این مطلب را از عناوین و موضوعات انبوه کتاب هایی که از خود به جا گذاشت استنباط میکنم. کتاب هایی که بعضی فقط یک بار چاپ شده بودند ولی حاوی نکات دقیق تاریخی بودند و خدا می داند از کدام دستفروشی خریده بود. راستی یک از تفریحاتش وقتی به خانه می آمد سرزدن به این دستفروش ها بود و معمولا یکی دو کتاب برای خریدن پیدا میکرد. اولین هدیهای که به من داد یک پرگار سبز بود و دومی دو جلد کتاب تاریخ تمدن محمود حکیمی؛ البته اول جلد نخستش را خرید وقتی دید آن را به دقت خواندهام، جلد دوم را هم خرید.
وصیت نامه
سال 61 که جوان تر بود وصیت نامه ای به سبک مرسوم آن زمان حدود یک صفحه نوشته بود و حتی در مورد تربیت اخلاقی خواهر و من به خانواده سفارش کرده بود. اما سال 65 که شهید شد داخل یک سررسید بدهکاری و طلبکاریش را نوشته بود و تکلیف موتورسیکلت و کتابهایش را روشن کرده بود همین و بس! نه توصیه ای، نه سفارشی، نه پیامی! حالا اگر کسی وصیتنامه دیگری یافته و مطالبی از آن نقل می کند حتما اسنادش موجود است.
صفات اخلاقی خوبی را به تدریج کسب کرده بود. سخت کوشی، مطالعه زیاد، پرستاری و خدمت به دوستان مجروح در بیمارستان و خانواده شهدا، بیشتر سکوت کردن و کمتر حرف زدن و حفظ ارتباط با روحانیت و فرار از دوربین ویژگیهایی است که بیشتر از مقدس بودن و تقید به نوافل از او در خاطرم مانده است. هر چند هم اهل نماز شب بود و هم حتی المقدور نماز جماعتش ترک نمی شد و از صفات عجیبش این بود که سر بر بالش و متکا نمیگذاشت گویا نمی خواست دنیا خیلی گرفتارش کند.
با تمام این اوصاف او یک انسان عادی بود و فقط تلاش می کرد شخصیت اش را رشد بدهد. یکی یکی رذائل اخلاقی را از خودش دور میکرد تا آماده شهادت شود. یادم هست با پدر و مادر سر مساله ازدواج اختلاف داشت و این موضوع اغلب موجب کدورت میشد ولی در سفر آخر رفتارش به کلی عوض شده بود. حتی صبح روز شهادتش با مادر تماس گرفته بود گویا میخواست با جلب رضایت مادر مجوز عبور از مرز شهادت را بگیرد.
24 سال پیش در 29 دی ماه 1365 در کربلای شلمچه شهید سید محمد اسحاقی در حالی که مشغول ثبت تاریخ جنگ بود، با ترکش بمبهای خوشه ای دشمن به شهادت رسید. وقتی شهید شد در کنار شهید حاج حسین خرازی بود در لشگر امام حسین اصفهان. معتقد بود لشگر اصفهانیها خیلی باصفا است. خوب این هم نظری است ولی همین علت 24 سال مظلومیت او در گیلان شد. کتابی با نام «نبرد العمیه» در مورد عملیات کربلای 3 از او به چاپ رسیده است که حاصل تلاش او برای ثبت تاریخ جنگ است.
سوختم، سوختم، سوختم تا هنر عاشقی آموختم
حاصل عمرم سه سخن بیش نیست خام بُدم، پخته شدم، سوختم
چقدر کامل زیبا و عادلانه روایت کردین برادرتونو
ReplyDeleteممنون
روحش شاد و غریق رحمت.از این توصیف صادقانه و زیبا سپاسگزارم.عشق کردم.با واقع گویی خاطره ها و یادها قطعا جاودانه می مانند.باز هم متشکرم
ReplyDelete