Tuesday, February 14, 2012

برای دوستی که سالیست تنهاست


ما دو تا دوست صمیمی بودیم که هرگز او مرا ندیده بود!
او بزرگ بود و من خیلی کوچک
من همیشه انتقاد می کردم
او اما به همه چیز خوش بین بود
او تصمیم گرفت اعتماد مرا جلب کند گفت هر چه تو گفتی!
من گفتم باید ثابت کنی که فقط به دنبال حقی و نمی خواهی مرا بفریبی!
باید تا آخرش بایستی 
باید تعهد بدهی! 
و او تا آخر ایستاد 
و حالا سالی است که گوشهای تنها، به پندارهای اشتباه خود می اندیشد
او می اندیشد حقیقت جز آن بوده که باور او بود
او با خود می اندیشد که حق با من بود
اما من به زندگی خودم سرگرمم دنبال لقمه ای نان، دادن قسط خانه
گویا برای من فقط همین کافی بود که او بفهمد اشتباه می کند 
با خود می اندیشم که حالا من او را فریب دادهام
آیا من هیچ تعهدی نداده بودم؟
آیا من نگفتم که تا آخر ایستاده ام اگر تو بایستی؟
و حالا خوب می فهمم که چرا او بزرگ بود و من کوچک!  


No comments:

Post a Comment