Wednesday, January 9, 2013

زمستان سرد 65



یادم نیست برف بارید یا نه؟ ولی یادم هست خیلی سرد و غمگین بود این زمستان 65
یادم هست یک روز سرد اواخر دی ماه چند نفر روحانی و پاسدار با هم وارد خانه ما شدند، مرحوم پدرم که در را باز کرد گفت بفرمایید و بلافاصله با خودش استرجاع گفت!
همه را به جای سالن به کتابخانه برد. نمی دانم چرا؟ من چایی بردم برایشان. پدر که از اتاق بیرون آمد، خیلی راحت به مادر گفت: «می گن سدمحمد زخمی شده ولی راست نمی گن خوابت تعبیر شد او شهید شده»!
مادر بی تاب شد. سرش را به دیوار می کوبید و من متعجب به او نگاه می کردم برادر شهید شده و مادر خوشحال نیست؟! رفتم جلو گفتم: خوب حالا داداش رفته بهشت، شهید شده، پیش خداست چرا گریه می کنی؟ 
مثل بمب سرم ترکید که «گم شو»! می خواست کتکم بزند که از دستش فرار کردم ولی از رفتارش سخت متعجب بودم!
خواهر که آمد، دیگر صدای شیون خانه را برداشته بود حالا داشتن پارچه های سیاه می زدند و بچه مسجدی ها و فامیل به خانه ما سرازیر شده بودند. وقتی خبر را شنید حرفی نزد، رفت داخل اتاق انباری و در را پشت سرش بست.
رفتار همگی برای من عجیب بود و در دلم ملامتشان می کردم که گویا خدا را نمی بینند و به بهشت باور ندارند و مفهوم شهادت را نفهمیده اند؟! پدر اما، اصلا گریه نمی کرد و با بغض عجیبی حرف می زد و خیلی با احترام و محبت بیشتر!
از دیدن عمو و دایی و خاله خیلی خوشحال بودم و عجیب چیز شیرینی بود این شهادت درست مثل شربتی که می گفتند. 
روز تشییع جنازه همه چیز برای من مثل یک فیلم سینمایی سرگرم کننده بود تابوتی که می بردند و داداش که جلو تابوت یکهو گریه‎اش گرفت و بغضش تازه ترکید، خیلی دیر ولی ترکید و من فهمیدم که او هم شهادت را درست نفهمیده است!


مرحوم آقای احسانبخش زیر تابوتش آمد و در خطابه اش نام سید محمد را آورد و از اوصاف زهدش گفت. دلم می‎خواستم همه بدانند برادر من بوده و من دیده بودم که سر بر بالش نمی گذاشت و چه سردردهای عجیبی داشت از ضربه مغزی که شده بود و چه انسان صبوری بود و چقدر کتاب می‎خواند و مرا دوست داشت چون کتاب می خواندم و ... چه خاطرات قشنگی با او داشتم. 
در تمام طول تشییع جنازه شهدا (33 شهید کربلای 5 رشت) تنها بودم و غرق در افکار شهادت طلبانه! موقع دفن از بین انبوه جمعیت خودم را بر سر قبر رساندم. 
مردم می‎گفتند: کجا میری بچه شگون نداره.
در دلم بهشان خندیدم و محکم ‎گفتم برادرمه! خیلی مغرور شده بودم.

پسرک گریان گوشه سمت راست تصویر منم

پدر بالای قبر ایستاده بود و حتی تلقین یادش نمی آمد بخواند ولی همه احتیاط‎ها را کرده بود جنازه را برخلاف بقیه شهدا احتیاطا غسل داده بود و کفن کرده بود می گفت: «چون بلافاصله در خط مقدم شهید نشده». شاید هم احتیاط دیگری داشت نمی‎دانم.
چشمش که به من افتاد بازویم را گرفت و گفت: «جعفر بیا جلو برادرت را ببوس دیگر او را نمی بینی».
رفتم جلو صورتش از کفن بیرون بود و سفید سفید بود، سفیدتر از همیشه و دو حفره خونین روی پیشانی و چشمش افتاده بود. می توانستم تصور کنم چگونه شیشه عینک در چشمش خرد شده است. گونه‎اش را بوسیدم و لب‎هایم یخ کرد!
حالا دیگر نمی‎توانستم گریه نکنم بی‎اختیار اشکم سرازیر شد تا آن زمان مرگ را این قدر از نزدیک لمس نکرده بودم. آری پیکر تنومندش گرمی نداشت و آن سرو قامتش بر زمین افتاده بود و دیگر جانی نداشت. 
شهادت هر چه بود شربتی شیرین یا حیاتی دوباره یا لذت قربی ابدی همه برای او بود و سهم ما جدایی تلخکامانه‎ای بیش نبود!
باید گریه می‎کردیم این پایان باهم بودنمان بود؛
پایان تمام شب‎های رمضانی که می آمد و با هم به نماز جماعت و کلاس قرآن می ‎رفتیم؛
پایان تمام وقت‎هایی که در برابر هر سوال کتابی به دستم می‎داد که بخوان جوابش اینجاست؛
پایان موتور سواری در شهر برای خریدن کتاب های نایاب از دستفروش‎ها؛ راستی چقدر دنبال کتاب «آقای رییس جمهور» ميگل آنخل استورياس گشت، چون تهران پیدایش نکرده بود؛
و پایان یک انتظار کودکانه برای آمدنش از تهران.
تا سالها بعد به مادر می‎گفتم: «همش خیال می‎کنم الان داداش سدمحمد از تهران می‎آد و زنگ می زنه».
و مادر می گفت: من هم همین احساس را دارم!
در تمام حادثه های خوب بود؛ در خواب نان می آورد در خانه و یکی در خانه‎ی ما ازدواج می کرد!
در حادثه های بد هم بود؛ وقتی در خواب دیدم که خواهرم را سخت به آغوش کشید و بوسید و یکسال بعد خواهر هم ورپرید!
و حالا باز دی رو به پایان است و من به تصویر تنهای پدر در آن دی ماه سرد و غم انگیز بر قبر برادر نگریستم و اینها نوشتم و گریستم. 
به قول خودش: لایوم کیومک یا اباعبدالله!

3 comments:

  1. رحمت و رضوان الهي به روان مطهرشان
    ناخوداگاه اشك بر صورتم جاري شد خاطره هاي تلخ وداع با شهيدان كربلاي پنج
    پرستوك

    ReplyDelete
  2. آقای اسحاقی، خیلی زیبا نوشتید. یادم افتاد که چقدر تنها و غریب در این دنیا زندگی می کنیم و دلخوشیم به اینکه فقط نفس می کشیم....

    زهرا

    ReplyDelete
  3. خیلی زیبا و محسوس بود.
    این خاطرات ارزشمند
    ...
    فروغ لشگری

    ReplyDelete